تبليغاتX
زندگی شما بازتاب افکار شماست
زندگی شما بازتاب افکار شماست
*~*~راز موفقیت مدیر موفق~*~*

از مدير موفقي پرسيدند:

 "راز موفقيت شما چه بود؟" گفت: «دو كلمه» است.

- آن چيست؟

«تصميم‌هاي درست»

 

- و شما چگونه تصميم هاي درست گرفتيد؟

- پاسخ «يك كلمه» است!

- آن چيست؟

«تجربه»

 

- و شما چگونه تجربه اندوزي كرديد؟

- پاسخ «دو كلمه» است!

- آن چيست؟

«تصميم هاي اشتباه»»



| *| نوشته شده در 87/07/23 و ساعت 11:32 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~آرامش~*~*

آرامش
روزی روزگاری یک حاکم اعلام کرد به هنرمندی که بتواند آرامش را به صورت نقاشی در یک تابلو در آورد ، جایزه ای نفیس خواهد داد. بسیاری از هنر مندان سعی خود را کردند و حاکم همه ی تابلو های نقاشی را نگاه کرد و از میان آنها فقط دو تا از تابلو ها را پسندید و تصمیم گرفت یکی از آنها را انتخاب کند ،
اولی نقاشی یک دریا چه ی آرام بود؛ دریاچه مانند آینه ای تصویر کوههای اطرافش را نمایان می ساخت ، بالای دریاچه آسمانی آبی با ابرهای زیبا و سفید قرار داشت . هر کس این نقاشی را میدید حتما آرامش را در آن می یافت.

..............

 



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/05/20 و ساعت 22:56 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~تجربه مدير موفق~*~*

از مدير موفقي پرسيدند:

 "راز موفقيت شما چه بود؟" گفت: «دو كلمه» است.

- آن چيست؟

 ............................



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/05/20 و ساعت 22:55 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~حکایت نجار~*~*

حکایت نجار

نجار پیری بود می خواست بازنشسته شود. او به کارفرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.
کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد،
 
اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی، به ساختن خانه ادامه ......................

 



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/05/20 و ساعت 22:51 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~چرا ظاهر سازی ؟؟؟؟؟~*~*

چرا ظاهر سازی ؟

مدیری ( که به دلایلی بجز لیاقت مدیر شده بود ) نمی توانست خود را با موقعیت جدید تطبیق دهد ؛ روزی در دفترش بصدا در آمد و این مدیر برای اینکه نشان دهد چقدر مهم و قوی و پر مشغله است ؛ تلفن را برداشت و از ملاقات کننده اش درخواست کرد که وارد شود و ملاقات کننده در حالی که نشسته ومنتظرمدیر بود  ؛ آقای مدیر خودش را سرگرم صحبت با تلفن نشان داد و مرتب با تکبر و غرور می گفت : «برای من  مشکلی نیست و ادامه دارد...

 

 



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/04/18 و ساعت 23:4 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~آب و سنگ~*~*

حکایت آب و سنگ

دو قطره آب اگر کنار هم قرار بگیرند چه می کنند؟

آن ها تصویر قطره دیگر را در خود دیده و به هم می پیوندند و یک قطره بزرگ تر تشکیل می دهند..

اگر چند سنگ به هم نزدیک شوند چه می شود؟ 

 ... 



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/04/18 و ساعت 23:2 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~امید به زندگی~*~*

دو مرد در بیمارستان رو به بهشت

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر...

ادامه دارد...



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/03/29 و ساعت 12:43 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~آهسته برو ولی نایست~*~*

از آهسته رفتن نترس از ایستادن بترس

زنی سالخورده کشان کشان راهی را می پیمود که ناگهان جوانی سررسید و از او سراغ مغازه ای را گرفت.زن پس از مدتی پر حرفی که سرانجام نتوانست آدرس را درست و حسابی شرح دهد،پیشنهاد کرد جوان را همراهی کند.راه افتادند و مشغول صحبت شدند.اتفاقا مسیر کمی سربالایی بود و راه رفتن برای زن مشکل،اما او با نیرویی فوق العاده تمام راه را طی کرد و ...

 ادامه دارد...



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/03/29 و ساعت 12:40 توسط وحید بهمن آبادی |