تبليغاتX
زندگی شما بازتاب افکار شماست
زندگی شما بازتاب افکار شماست
*~*~دنیای خاکستری~*~*

دنیای خاکستری

زن از تاکسی پیاده شد از پسرک دست فروشی بسته ای کلوچه خرید و وارد سالن انتظار شد. سالن شلوغ بود وهر کس مشغول کاری

زن باخود فکر کرد:چه دنیای خاکستری کاش دنیا کمی زیباتر بود.

............................



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/05/22 و ساعت 5:49 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~دو فرشته~*~*

دو فرشته

دو فرشته مسافر براي گذراندن شب در خانه يك ثروتمند فرود آمدند . اين خانواده رفتار مناسبي نداشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل مهمانانشان راه ندادند ، بلكه زير زمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند .

فرشته پيرتر در ديوار زيرزمين شكافي ديد و آن را تعمير كرد . وقتي فرشته جوانتر از او پرسيد چرا چنين كاري كردي ؟ او پاسخ داد : جوان « همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند » .

 



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/05/22 و ساعت 5:47 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~در دادگاه~*~*

در دادگاه

روزی روزگاری ؛ مدتها بود که  دامداری هر روز یک کیلو شیر به نانوا می فروخت ؛ یک روز نانوا تصمیم گرفت که شیر را وزن کند و ببیند آیا دقیقا یک کیلو هست ؛ و متوجه شد که کم است و عصبانی شد و به دادگاه شکایت کرد و مرد دامدار به دادگاه  احضار شد وقاضی پرسید : شیر را چگونه وزن کردی ؟ دامدار  در پاسخ گفت : « من تنها یک ترازو دارم » قاضی پرسید : چرا پس وزن شیر کم است ؟ جواب داد : .........



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/05/22 و ساعت 5:46 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~مانع~*~*

داستان مانع

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسياری هم غرولند می كردندكه اين چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...

......................



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/05/22 و ساعت 5:45 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~خوشبختی~*~*

خوشبختی

در روزگار قديم، پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشور بزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد.
پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه...

 ادامه دارد...



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/04/05 و ساعت 12:7 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~صداقت~*~*

صداقت

روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و ...

 ادامه دارد...



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/04/05 و ساعت 12:6 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~ثروت و بهشت~*~*

ثروت و بهشت

مرد ثروتمند و با تقوايي كه در حال مرگ بود از خدا خواست تا ثروت و گنجينه ي خود را به بهشت بياورد. خدا هم چون مرد ثروتش را از راه حلال در آورده بود و به مستمندان هم كمك كرده بود؛ قبول كرد. مرد ثروتمند به خدمتكاران خود دستور داد تا چمداني را پر از طلا كنند و داخل تابوتش بگذارند.

ساعاتي بعد مرد از دنيا رفت و ...

 ادامه دارد...

 



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/04/04 و ساعت 19:14 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~تغییر تصویر ذهنی~*~*

تغییر تصویر ذهنی راهی برای رسیدن به موفقیت

شخصي سر كلاس رياضي خوابش برد. زنگ را زدند بيدار شد و با عجله دو مسأله را كه روي تخته سياه نوشته شده بود يادداشت كرد و با اين «باور» كه استاد آن را به عنوان تكليف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب براي حل كردن آن‌ها فكر كرد. هيچ يك را نتوانست حل كند. اما طي هفته دست از كوشش برنداشت. سرانجام يكي از آن‌ها را حل كرد و...

 ادامه دارد...

 



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/04/04 و ساعت 19:11 توسط وحید بهمن آبادی |