وحید بهمن آبادی هستم دارای دیپلم ریاضی متولد 31 خرداد 68 اصالت : بهمن آباد سبزوار کتابهای پیشنهادی من به شما : راز - حکایت دولت و فرزانگی - پدر پولدار پدر بی پول - اسرار ذهن ثروتمند - همه چیز با خدا ممکن است - قانون توانگری در پناه حق موفق و پیروز باشید ایمیل من : vahid_bahmanabadi@yahoo.com vahid.bahmanabadi@gmail.com
دو فرشته مسافر براي گذراندن شب در خانه يك ثروتمند فرود آمدند . اين خانواده رفتار مناسبي نداشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل مهمانانشان راه ندادند ، بلكه زير زمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند .
فرشته پيرتر در ديوار زيرزمين شكافي ديد و آن را تعمير كرد . وقتي فرشته جوانتر از او پرسيد چرا چنين كاري كردي ؟ او پاسخ داد : جوان « همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند » .
روزی روزگاری ؛ مدتها بود کهدامداری هر روز یک کیلو شیر به نانوا می فروخت ؛ یک روز نانوا تصمیم گرفت که شیر را وزن کند و ببیند آیا دقیقا یک کیلو هست ؛ و متوجه شد که کم است و عصبانی شد و به دادگاه شکایت کرد و مرد دامداربه دادگاهاحضار شد وقاضی پرسید : شیر را چگونه وزن کردی ؟ دامداردر پاسخ گفت : « من تنها یک ترازو دارم » قاضی پرسید : چرا پس وزن شیر کم است ؟ جواب داد : .........
در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسياری هم غرولند می كردندكه اين چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...
در روزگار قديم، پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام،مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اينکه پادشاه کشور بزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد. پادشاه يکي ازروزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي رابيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه...
روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفتبراي خود جانشيني انتخاب کند. پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدامدانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده رادر روز معيني نزد او بياورند. پينک يکي از آن جوان ها بود و ...
مرد ثروتمند و با تقوايي كه در حال مرگ بود از خدا خواست تا ثروت و گنجينه ي خود را به بهشت بياورد. خدا هم چون مرد ثروتش را از راه حلال در آورده بود و به مستمندان هم كمك كرده بود؛ قبول كرد. مرد ثروتمند به خدمتكاران خود دستور داد تا چمداني را پر از طلا كنند و داخل تابوتش بگذارند.
شخصي سر كلاس رياضي خوابش برد. زنگ را زدند بيدار شد و با عجله دو مسأله را كه روي تخته سياه نوشته شده بود يادداشت كرد و با اين «باور» كه استاد آن را به عنوان تكليف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب براي حل كردن آنها فكر كرد. هيچ يك را نتوانست حل كند. اما طي هفته دست از كوشش برنداشت. سرانجام يكي از آنها را حل كرد و...