تبليغاتX
زندگی شما بازتاب افکار شماست
زندگی شما بازتاب افکار شماست
*~*~درباره وین دایر~*~*

 

 

 

           داستان جالب تاثیر خواندن کتابهای وین دایر در زندگی



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/08/18 و ساعت 13:31 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~خدایا شکرت~*~*

 

                     

                      فقط كافي است بگويند : خدايا شكر



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/07/28 و ساعت 15:33 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~از هر دست بدهی از همان دست پس می گیری~*~*

از هر دست بدهي از همان دست پس مي گيري

يک ضرب المثل قديمي مي گويد :
از هر دست بدهي از همان دست پس مي گيري

در نور کم غروب، زن سالخورده اي را ديد که در کنار جاده درمانده،منتظر بود در آن نور کم متوجه شد که او نياز به کمک دارد جلوي مرسدس زن ايستاد و از اتومبيلش پياده شد در اين يک ساعت گذشته هيچ کس نايستاده بود تا کمکش کند زن به خود گفت مبادا اين مرد بخواهد به من صدمه اي بزند؟ ظاهرش که بي خطر نبود فقير و گرسنه هم به نظر مي رسيد مرد زن را که ............



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/05/10 و ساعت 16:16 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~اولین شانس را دریاب~*~*

اولین شانس را دریاب

مرد جواني در ارزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود كشاورز گفت برو در آن گوشه از زمين بايست . من سه گاو نر را آزاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد . مرد قبول كرد . در طويله اولي كه بزرگترين بود باز شد ، باور كردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود . گاو با سم به زمين مي كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد . جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت . دومين در طويله كه كوچكتر بود باز شد ، گاوي كوچكتر از قبلي كه با سرعت حركت كرد . جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين .............



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/05/10 و ساعت 16:14 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~استخدام~*~*

يك كار فرما  ِ اشخاص مورد نیاز خود را با یک آزمون ساده استخدام می نمود

اين موضوع را از يك روستا زاده شنيدم  :

او ميگفت : در زمان قدیم در  روستاي ما اربابي بود كه زمينهاي كشاورزي وسيع و دامداري داشت  و براي اينكه چوپان براي گله اش  استخدام كند ؛ يك فرمول خاص داشت .

ارباب متقاضيان چوپاني را به دفترخود  ( اطاقك يا منزل ) دعوت ميكرد و پس از چند دقيقه مي گفت.............. 



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/05/10 و ساعت 16:13 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~اگر جای تو بودم~*~*

اگر جای تو بودم

روزي شيوانا از نزديك مزرعه اي مي گذشت. مرد ميانسالي را ديد كه كنار حوضچه اي نشسته و غمگين و افسرده به آن خيره شده است. شيوانا كنار مرد نشست و علت افسردگي اش را جويا شد. مرد گفت: «اين زمين را از پدرم به ارث گرفته ام. از جواني آرزو داشتم در اين جا ماهي پرورش دهم. همه چيز آماده است. فقط نيازمند سرمايه اي بودم كه اين حوضچه را لايروبي و تميز كنم و فضاي سربسته مناسبي براي پرورش  و نگهداري ماهي ايجاد كنم. اين آرزو را از همان ايام جواني داشتم و الان بيش از ده سال است كه هنوز چنين سرمايه اي نصيبم نشده است. بچه هايم در فقر و ...........



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/05/10 و ساعت 16:11 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~استاد و پسر بچه~*~*

استاد

پسر بچه نه ساله ای تصمیم گرفت جودو یاد بگیرد. پسر دست چپش را دریک حادثه از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوست داشت به همین دلیل پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد.

استاد قبول کرد. سه ماه گذشت اما پسر نمی دانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد می دهد.

 ................



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/04/30 و ساعت 17:3 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~اشک و تبسم~*~*

اشک و تبسم

كفتاري شامگاهان، بر كناره ي رودخانه ي نيل تمساحي ديد و هر كدام برابر هم ايستادند و به هم درود و سلام گفتند.

كفتار سخن آغاز کرد و گفت: روزگارت را چگونه مي گذراني ؟

 ادامه دارد...



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/04/30 و ساعت 17:1 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~از روزنه زیبایی~*~*

از روزنه زيبايي

ماري چاپيان مي گويد : انسان به راستي خلاق ، كسي است كه از دوست نداشتني ها ، چيزي دوست داشتني خلق كند يعني آن كه بتواند از غم و اندوه هيجان ، از تاريكي روشنايي ، و از چيزهاي بد ، خوبي بسازد .

شما چطور ؟ آيا شما از ملال ، هيجان و از تاريكي ، روشنايي و زيبايي ساخته ايد ؟ آيا سعي كرده ايد اين طور باشيد ؟

 ادامه دارد... 



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/04/18 و ساعت 23:0 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~از روزنه امید~*~*

از روزنه امید

تاكنون به اين فكر كرده ايد كه چقدر توانايي هاي خود را شناخته و جدي گرفته ايد  ؟

آيا شما در مقابل سختي ها و مشكلات مقاومت مي كنيد ؟ اين خيلي مهم است كه ما ياد بگيريم كه با سختي ها و مشكلات زندگيمان مبارزه كنيم . اگر گوشه اي بنشينيم و زانوي غم به بغل بگيريم نه تنها مشكلي حل نخواهد شد بلكه روحيه خود و اطرافيان را هم خدشه دار مي كنيم .

يكي از علت هاي شكست و ناكامي مسامحه و امروز و فردا كردن است . اغلب ما در زندگي به اين دليل

 ....



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/04/18 و ساعت 22:58 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~تلاش~*~*

تلاش

روزي شخصي كه شاهد خروج پروانه اي از پيله اش بود منفذ كوچكي رادر پيله ديد كه پروانه تلاش مي كند از آن خارج شود وعليرغم سعي وكوشش فراوان نمي تواند از پيله خارج شود . شخصي كه جدال  پروانه را براي خروج ميديد تصميم گرفت براي كمك به پروانه با قيچي منفذ پيله راباز كند تا شاپرك راحت وآسان از آن خارج شود . پروانه خارج شد اما با كمال تعجب...

 بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/03/12 و ساعت 15:36 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~دوستی~*~*

رمز دوستی

دو دوست در بیابان همسفر بودند در طول راه با هم دعوا کردند . یکی به دیگری سیلی زد . دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت : " امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد ."

آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند . ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد . اما ...

 بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/03/12 و ساعت 0:14 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~فکر باور آرزو جرئت~*~*

فکر،باور،آرزو، جرئت
پسر بچه ی 8 ساله ای پیش پیر مرد مسنی رفت و از او پرسید : به نظرم مرد عاقل و فرزانه ای هستی . آیا می توانی راز زندگی را به من بگویی؟
پیر مرد نگاهی به پسر انداخت و گفت:من در طول عمرم خیلی به این مسئله فکر کردم و به نظرم راز زندگی در چهار کلمه خلاصه می شود.

 بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/03/12 و ساعت 0:11 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~اول خودت را عوض کن~*~*

اول خودت را عوض كن

اين عبارت روي سنگ قبر يك كشيش انگليسي در كليساي وست مينستر نوشته شده است :

« جوان كه بودم خيال داشتم دنيا را عوض كنم . مسن تر و عاقل تر كه شدم فهميدم كه : دنيا عوض نمي شود .

بنا براين توقعم را كم كردم و تصميم گرفتم به عوض كردن كشورم قناعت كنم .

 بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/03/11 و ساعت 12:49 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~آتش امید~*~*

آتش اميد

تنها بازمانده‌ي يك  كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.

او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.

سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارايي هاي اندكش را در آن نگه دارد.

 بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/03/06 و ساعت 8:25 توسط وحید بهمن آبادی |
*~*~آرامش~*~*

آرامش
روزی روزگاری یک حاکم اعلام کرد به هنرمندی که بتواند آرامش را به صورت نقاشی در یک تابلو در آورد ، جایزه ای نفیس خواهد داد. بسیاری از هنر مندان سعی خود را کردند و حاکم همه ی تابلو های نقاشی را نگاه کرد و از میان آنها فقط دو تا از تابلو ها را پسندید و تصمیم گرفت یکی از آنها را انتخاب کند ،
اولی نقاشی یک دریا چه ی آرام بود؛ در یاچه مانند آینه ای تصویر کوههای اطرافش را نمایان می ساخت ، بالای دریاچه آسمانی آبی با ابرهای زیبا و سفید قرار داشت . هر کس این نقاشی را میدید حتما آرامش را در آن می یافت.

 بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در 87/03/05 و ساعت 8:17 توسط وحید بهمن آبادی |